من امیرپویان هستم
من امیرپویان هستم. به اسم من که نگاه کنید میبینید نصفی عربی و نصفی فارسی است. بعد تازه من مادری ترک و پدری اصفهانی دارم. سالهای نوجوانی و کودکی را در مازندران گذرانده ام. پیش از آن در آذربایجان و پس از آن اصفهان.
بعد حدود هفت سال در مالزی و حالا چند سالیست در کانادا هستم.
در ابتدا زمانی معتقد شدم که قرآن کتابیست فرا انسانی. در آن زمان هنوز هجده سال نداشتم. سوالی جدی در ذهنم بود. با فرض اینکه کتاب قرآن خواص عجیبی دارد (که حالا در این خواص مشکوکم) و اگر لازمه این خواص این باشد که قدرتی فرا انسانی، چرا باید موجودی فراانسانی لزوما راستگو باشد؟ و اگر در راستگویی وی بتوان مشکوک بود در وحدت و غیره هم میتوان شک کرد. در این زمان هنوز دبیرستانی بودم. این سوالها بی پاسخ ماند.
قرآن را کامل با ترجمه فارسی الهی قمشه ای خواندم. بعد گاتهای زرتشت را خواندم. بیشتر پسندم آمد. اولی ادعا کرده که فرستاده خداست و دومی حاصل اندیشه و شهود یک انسان. بعد با فرقه های "نیو ایج" آشنا شدم. عرفان حلقه و عرفان اک و رئیکی و تی-ام و غیره را از نزدیک دیدم. کمی در باره اسلام سنی ها آموختم. از بودیسم آموختم. در مکتب تائو و مخصوصا کتاب تائو دجینگ تاملی کردم. آثار متاخری مثل وحدت ماورایی ادیان از شوان و کتابهای مکاتب سرخپوستی را مطالعه کردم. به حرفهای مسیحی های معتقد گوش کردم. حالا اگر از من بپرسید به چه آیینی هستم، خواهم گفت همه و هیچ کدام. در تمامی اینها چیزهایی هست که مرا خوش آمده. در تمامی اینها چیزهایی هست که نمی پسندم.
در ابتدای دبیرستان علاقه خاصی به فیزیک پیدا کردم. در کنار آن برنامه نویسی کامپیوتری. المپیاد فیزیک در باشگاه حس کردم وضع مالی اساتید فیزیک خوب نیست. تصمیم گرفتم فیزیکدان نشوم. خواستم بروم سراغ معماری ولی پدرم گفت درسهایش را نخواهم پسندید (هرچند بعدها گفت اشتباه کرده) و اینجور شد که معمار هم نشدم. خواستم کامپیوتر بخوانم ولی مادرم گفت میشوی مثل منشی های دفتر و رشته دخترانه است. من هم که همیشه میخواستم مادرم به من افتخار کند به حرف دایی صنعت گرم رفتم سراغ برق. چون مادرم گفته بود بمان اصفهان من هم همه رشته ها را از دانشگاه صنعتی اصفهان انتخاب کردم. به استئنای یکی دو تا رشته دانشگاه اصفهان. همان اوایل دانشگاه باز عشق برنامه نویسی و گرافیک کامپیوتری شعله کشید. اما از ترس اینکه درسم طول نکشد باز تغییر رشته ندادم ولی دیگر درست و حسابی درس نخواندم. بیشتر وقتم در انجمنهای دانشجویی و یا شرکتهای کامپیوتری گذشت. اینجور شد که نتوانستم بورس تحصیلی بگیرم و مجبور شدم بعد از تحصیل بمانم ایران. برای اینکه بندی نداشته باشم بلافاصله بعد از لیسانس رفتم سربازی. شانس من و لطف دکتر دانش پناه باعث شد سربازی هم در صنعی اصفهان بمانم. رفتم پژوهشکده و در کنار این در شرکت فرابرد شریک شدم. صبح ها پژوهشکده و شبها شرکت و دو سال اینجور گذشت. بعد با فشار خانواده سه ماه رفتم کار تهران پیش دایی جان ولی تحمل نکردم و بازگشتم اصفهان سر شرکتم.
شرکت شروع کرده بود به بزرگ شدن و مشکلات جدید داشت پیدا میشد. دیدم با دانش مهندسی نمیشود مدیریت درستی کرد. رفتم سراغ مدیریت. میتوانستم بروم دانشگاه کیش ولی خواستم حسابی از خانه دور باشم. رفتم مالزی. پدرم گفت برای یک فوق لیسانس این همه زحمت نمی ارزد. برو با دکترا برگرد. من هم رفتم و با دکترای مدیریت کم مانده بود که برگردم ایران که ناگهان بدون اینکه برنامه ریزی جدی کرده باشم سر از کانادا در آوردم.
مونترال با کمک دوستم شرکتی زدم هم راستا با تحصیلاتم. مشاوره مدیریت. بعد همه چیز را ول کردیم و آمدیم تورنتو و کار شرکت را تغییراتی دادیم و همینجا به کار مشاوره پرداختیم. بعد دوستم بیشتر کشیده شد سمت کارهای مردم نهادی که میکرد و من هم ازدواج کردم و برای اینکه حداقل حقوق ثابتی داشته باشم پیشنهاد یکی از دوستان را برای تدریس در کالج پذیرفتم و پاره وقت شروع کردم به تدریس. دوباره عشقم به کامپیوتر فوران کرد و یک شرکت نرم افزاری تاسیس کردم. حالا دارم این را توسعه میدهم.
خلاصه اینکه من امیرپویان هستم
بعد حدود هفت سال در مالزی و حالا چند سالیست در کانادا هستم.
در ابتدا زمانی معتقد شدم که قرآن کتابیست فرا انسانی. در آن زمان هنوز هجده سال نداشتم. سوالی جدی در ذهنم بود. با فرض اینکه کتاب قرآن خواص عجیبی دارد (که حالا در این خواص مشکوکم) و اگر لازمه این خواص این باشد که قدرتی فرا انسانی، چرا باید موجودی فراانسانی لزوما راستگو باشد؟ و اگر در راستگویی وی بتوان مشکوک بود در وحدت و غیره هم میتوان شک کرد. در این زمان هنوز دبیرستانی بودم. این سوالها بی پاسخ ماند.
قرآن را کامل با ترجمه فارسی الهی قمشه ای خواندم. بعد گاتهای زرتشت را خواندم. بیشتر پسندم آمد. اولی ادعا کرده که فرستاده خداست و دومی حاصل اندیشه و شهود یک انسان. بعد با فرقه های "نیو ایج" آشنا شدم. عرفان حلقه و عرفان اک و رئیکی و تی-ام و غیره را از نزدیک دیدم. کمی در باره اسلام سنی ها آموختم. از بودیسم آموختم. در مکتب تائو و مخصوصا کتاب تائو دجینگ تاملی کردم. آثار متاخری مثل وحدت ماورایی ادیان از شوان و کتابهای مکاتب سرخپوستی را مطالعه کردم. به حرفهای مسیحی های معتقد گوش کردم. حالا اگر از من بپرسید به چه آیینی هستم، خواهم گفت همه و هیچ کدام. در تمامی اینها چیزهایی هست که مرا خوش آمده. در تمامی اینها چیزهایی هست که نمی پسندم.
در ابتدای دبیرستان علاقه خاصی به فیزیک پیدا کردم. در کنار آن برنامه نویسی کامپیوتری. المپیاد فیزیک در باشگاه حس کردم وضع مالی اساتید فیزیک خوب نیست. تصمیم گرفتم فیزیکدان نشوم. خواستم بروم سراغ معماری ولی پدرم گفت درسهایش را نخواهم پسندید (هرچند بعدها گفت اشتباه کرده) و اینجور شد که معمار هم نشدم. خواستم کامپیوتر بخوانم ولی مادرم گفت میشوی مثل منشی های دفتر و رشته دخترانه است. من هم که همیشه میخواستم مادرم به من افتخار کند به حرف دایی صنعت گرم رفتم سراغ برق. چون مادرم گفته بود بمان اصفهان من هم همه رشته ها را از دانشگاه صنعتی اصفهان انتخاب کردم. به استئنای یکی دو تا رشته دانشگاه اصفهان. همان اوایل دانشگاه باز عشق برنامه نویسی و گرافیک کامپیوتری شعله کشید. اما از ترس اینکه درسم طول نکشد باز تغییر رشته ندادم ولی دیگر درست و حسابی درس نخواندم. بیشتر وقتم در انجمنهای دانشجویی و یا شرکتهای کامپیوتری گذشت. اینجور شد که نتوانستم بورس تحصیلی بگیرم و مجبور شدم بعد از تحصیل بمانم ایران. برای اینکه بندی نداشته باشم بلافاصله بعد از لیسانس رفتم سربازی. شانس من و لطف دکتر دانش پناه باعث شد سربازی هم در صنعی اصفهان بمانم. رفتم پژوهشکده و در کنار این در شرکت فرابرد شریک شدم. صبح ها پژوهشکده و شبها شرکت و دو سال اینجور گذشت. بعد با فشار خانواده سه ماه رفتم کار تهران پیش دایی جان ولی تحمل نکردم و بازگشتم اصفهان سر شرکتم.
شرکت شروع کرده بود به بزرگ شدن و مشکلات جدید داشت پیدا میشد. دیدم با دانش مهندسی نمیشود مدیریت درستی کرد. رفتم سراغ مدیریت. میتوانستم بروم دانشگاه کیش ولی خواستم حسابی از خانه دور باشم. رفتم مالزی. پدرم گفت برای یک فوق لیسانس این همه زحمت نمی ارزد. برو با دکترا برگرد. من هم رفتم و با دکترای مدیریت کم مانده بود که برگردم ایران که ناگهان بدون اینکه برنامه ریزی جدی کرده باشم سر از کانادا در آوردم.
مونترال با کمک دوستم شرکتی زدم هم راستا با تحصیلاتم. مشاوره مدیریت. بعد همه چیز را ول کردیم و آمدیم تورنتو و کار شرکت را تغییراتی دادیم و همینجا به کار مشاوره پرداختیم. بعد دوستم بیشتر کشیده شد سمت کارهای مردم نهادی که میکرد و من هم ازدواج کردم و برای اینکه حداقل حقوق ثابتی داشته باشم پیشنهاد یکی از دوستان را برای تدریس در کالج پذیرفتم و پاره وقت شروع کردم به تدریس. دوباره عشقم به کامپیوتر فوران کرد و یک شرکت نرم افزاری تاسیس کردم. حالا دارم این را توسعه میدهم.
خلاصه اینکه من امیرپویان هستم
نظرات
ارسال یک نظر